چشمانم از زادگاهشان می بارند.و من در گوش ترس هایم می خوانم که از پا درآوردن آسان است.نه؟به التماس خودم افتاده ام،دست هایم،لبانم و چشم هایم از کار افتاده اند.پلک هایم سنگین است،به سان وزنه ای که بر سرم افتاد و از هوش رفتم.دهانم طعم خون گرفته،ضربه ی سختی بود.کلماتش سنگین بود و بیانش دردناک.سرم گیج می رود.می خواهم،اصحاب کهف شوم و سال ها بخوابم.منتظر قهقهه های بی پایانشان هستم.خنده هایی که از شمشیر برنده تر است و شتابش زخم های دیرینه ام را شکافته.ناتوان شدم از نوشتن،از توصیف لحظه های تلخ و شیرین.مزاجم سوخته و دودش خفه ام میکند.تو راست می گفتی ما همان دختر های احساساتی احمقی هستیم که با ضربه ای از تابلوی خاطرات،از پا می افتیم و دلمان می خواهد،در گوش هم اتاقی هایمان فریاد بزنیم که به مقدسات بی ری
برچسب: آخرشروع,
نویسنده: کامیار طاهری
تاريخ: سه
شنبه
7 آذر
1396 ساعت: 3:07