خرید بک لینک
چشمانم از زادگاهشان می بارند.و من در گوش ترس هایم می خوانم که از پا درآوردن آسان است.نه؟به التماس خودم افتاده ام،دست هایم،لبانم و چشم هایم از کار افتاده اند.پلک هایم سنگین است،به سان وزنه ای که بر سرم افتاد و از هوش رفتم.دهانم طعم خون گرفته،ضربه ی سختی بود.کلماتش سنگین بود و بیانش دردناک.سرم گیج می رود.می خواهم،اصحاب کهف شوم و سال ها بخوابم.منتظر قهقهه های بی پایانشان هستم.خنده هایی که از شمشیر برنده تر است و شتابش زخم های دیرینه ام را شکافته.ناتوان شدم از نوشتن،از توصیف لحظه های تلخ و شیرین.مزاجم سوخته و دودش خفه ام میکند.تو راست می گفتی ما همان دختر های احساساتی احمقی هستیم که با ضربه ای از تابلوی خاطرات،از پا می افتیم و دلمان می خواهد،در گوش هم اتاقی هایمان فریاد بزنیم که به مقدسات بی ری

برچسب: آخرشروع, نویسنده: کامیار طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 3:07

سلام. تازگیا فراموشکارتر از همیشه شدم.یادم رفته که اول باید سلام کرد و بعدا شروع به حرف زدن کرد.زوال عقل جان سوزی نصیبم شده که امور روزانه ی من رو مثل گردنبند بدل جلوی چشمم به رقص وادار می کنه و قسم هایی که خوردم رو تو جیبم جا میذاره. به هرحال اینجا جای نوشتن منه.کلیشه ای ترین جمله ای که میتونستم بگم همینی بود که الان خوندید.می تونید برگردید و باز بخونیدش"به هر حال اینجا..."و حتی می تونید یه ناسزای ابدار نصیبم کنید که سگ بگیره کلیشرو. روزمرگی؛تکرار؛حرف؛سکوت؛زندان.شما هر چی اسمشو میذارید؛اینجا دقیقا درباره ی همونجاست.همونجایی که خیلیا بهش می گن زندگی و هنوز نمی دونن برای چی باید بهش بگن"زندگی".

برچسب: نویسنده: کامیار طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 3:07

ترس ها به سویم قدم بر میدارند و من باز پذیرنده ی تمام زخم هایی هستم که این ترس ها؛ناگریز از خود؛به رویم به یادگار می گذارند.دیروز؛یک شنبه ای بود که تمام مرگ و میر غروب جمعه را در خود گنجانده بود.طلوعی بی فروغ؛آغاز تلخی را پیش رویمان گذاشت و ما در آن حال مردمانی بودیم که مانند تفاله های چایی معلقند و آخر نوشیدن زندگی چنان ته نشین می شوند که افق رو به رویشان خاموش می شود.زخم هایی که حنجره های بی رمق را چنگ می زند و دست هایی که دست به گریبان مقدسات پوچ و بی هویت شده اندـ دنیای ما در این چنگ ها و دست ها خلاصه نمی شود و ما هر صبح به نیت شب ها چشم می گشاییم و من از صبح تا سیاهی آسمان را با نگاهی به تلخ ترین نقطه ی جهان؛میگذرانم و با خود در خیالی تلخ معلق می شوم که مرگ را می خواهم و با آرزوی زند

برچسب: نویسنده: کامیار طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 3:07

(صحنه آخر) (دختر رو به روی آینه ای کثیف با خود حرف می زند) به تاریخ اول آذر؛نشسته بودم توی آلاچیق مدرسه و نگاه میکردم به رفتن کاپشن قرمزی که بی مهابا قدم بر میداشت و جوری راه می رفت که انگار همش منتظره به یکی بخوره یا زمین بخوره.فکر کردم باید از بین ابرای بارونی بکشم بیرون و برم سمتش.قدمای آروم و بعد تند و کم کم دویدن مطلق.صداشکردم:"خانوم ب؛خانوم ب".خانوم ب همسن منه.با این تفاوت که کمتر از من میبینه و بیشتر از من هم میبینه.دستم رو گذاشتم رو شونش و گفتم:"خوبی".گفت:"اصلا".از اول هفته فهمیده بودم که حالش خوب نیست هر وقت هم می پرسیدم خوبی؟میگفت آره و من بلافاصله می گفتم دروغ نگو.نگهش داشتم.گفتم:"یه دیقه وایسا.ناراحتی.کاملا معلومه.به من بگو چی شده.وقتی می بینم ناراحتی و میگی خوبم کلافه میشم.من

برچسب: نویسنده: کامیار طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 3:07

گاهی انسان هایی را اطرافم میبینم که مرا مانند برده ی خود میبینند.برده ای سبزه که در هر شرایطی باید در کنارشان باشد.شاید نگاهم کمی پرقضاوت و خشن باشد اما راستش را بخواهید من حوری آرام بهشت و فراتر نیستم من آدمی ام که از سیب های نشسته؛خورده است. آدمی که گاهی به اندازه ی سیب های نشسته از اطرافیانش متنفر می شود و یک به یکشان را در لیست منفور های جهان می نویسید.کسانی که نقابی از مهربانی بر صورتشان می گیرند و ترحمی بی اساس بر وجودم می کنند.به اصطلاح دوستانی که مرا نادان و احمقی فرض کرده اند که از دلسوزی ها؛گفتگوها و حرف های بی هویتشان خبر ندارد و پشت این حرف ها و ناسزاهایی که بارش می شود را نمی داند.دلم می خواهد یک شبه از همه ی این آدم ها جدا شوم و تمام رازهایی که گاهی از رفتارشان با من را فهم

برچسب: آشنایانی, نویسنده: کامیار طاهری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 3:07

صفحه بندی